فروغ

فروغ

زندگی
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

زندگی

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند

با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی

پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم

غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم

آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود

عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنهء خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!


 
مرگ من
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

مرگ من

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور 
یا خزانی خالی از فریاد و شور  
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ


 
بازگشت
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

نگهم بیشتر ز من می تاخت

بر لبانم سلام گرمی بود

شهر جوشان درون کوره ظهر

کوچه می سوخت در تب خورشید

پای من روی سنگفرش خموش

پیش می رفت و سخت می لرزید

خانه ها رنگ دیگری بودند

گرد الوده تیره و دلگیر

چهره ها  در میان چادرها

همچو ارواح پای در زنجیر

جوی خشکیده همچو چشمی کور

خالی از اب و نشانه ی او

مردی اوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه ی او

گنبد اشنای مسجد پیر

کاسه های شکسته را می ماند

مومنی بر فراز گلدسته

با نوایی حزین اذان می خواند

می دویدند از پی سگها

کودکان پا برهنه سنگ به دست

زنی از پشت معجری خندید

باد ناگه دریچه ای را بست

از دهان سیاه هشتی ها

بوی نمناک گور می امد

مرد کوری عصا زنان می رفت

اشنایی ز دور می امد

در انجا گشوده گشت خموش

دستهایی مرا به خود خوانندند

اشکی از ابر چشمها بارید

دستهایی ز خود مرا راندند

روی دیوار باز پیچک پیر

موج می زد چو چشمه ای لرزان

بر تن برگهای انبو هش

سبزی پیری و غبار زمان

نگهم جستجو کنان پرسید

در کامین مکان نشانه ی اوست

لیک دیدم اتاق کوچک من

خالی از بانگ کودکانه ی اوست

از دل خاک سرد ایینه

ناگهان پیکرش چو گل رویید

موج زد دیدگان مخملی اش

اه در وهم هم مرا می دید

تکیه دادم به سینه ی دیوار

گفتم اهسته این تویی کامی

لیک دیدم کز ان گذشته ی تلخ

هیچ باقی نمانده جز نامی

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور ارزویم بود


 
سرود زیبایی
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

شانه های تو

همچو صخره های سخت و پر غرور

موج گیسوان من در این نشیب

سینه می کشد چو ابشار نور

شانه های تو

چون حصارهای قلعه ای عظیم

رقص رشته های گیسوان من بر ان

همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم

شانه های تو

برج های اهنین

جلوه ی شگرف خون و زندگی

رنگ ان به رنگ مجمری مسین

در سکوت معبد هوس

خفته ام کنار پیکر تو بی قرار

جای بوسه های من به روی شانه هات

همچو جای نیش اتشینمار

شانه های تو

در خروش افتاب داغ پر شکوه

زیر دانه های گرم و روشن عرق

برق میزند چو قله های کوه

شانه های تو

قبله گاه دیدگان پر نیاز من

شانه های تو

مهر سنگی نماز من



 
از دوست داشتن
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

امشب از اسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب الودم

شرمگین از شیار حواهش ها

پیکرش دوباره می سوزد

عطش جاودان اتش ها

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان کار نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

انچه از شب بجای می ماند

عطر سکر اور گل یاس است

اه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد زمن نشانه ی من

روح سوزان اه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من

اه بگذار زین دریچه ی باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم تو پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو بار دیگر تو

انچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحرا ها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم ارام

به سبک سایه ی تو اویزم

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست


 
دعوت
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بیهوده می گویی دل چون اهنی دارم

نمی دانی نمی دانی که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم باده ی مرد افکنی دارم.

چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز اغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت اغوشی

نمی ترسی؟که بنویسند نامت را

به سنگ تیره ی گوری شب غمناک خاموشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و  این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

که سر تا پا به سوز خواهشی  بیمار می سوزی

دروغ است این اگر پس ان دو چشم راز گویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی؟


 
مهمان
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:
مهمان


امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید
شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که دردل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم که چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص کنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا می آید
ای خدا اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می آید

 
آثار فروغ فرخزاد
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

آثار 

  • ۱۳۳۱ - اسیر، شامل ۴۴ شعر
  • ۱۳۳۵ - دیوار، شامل 25 قطعه شعر
  • ۱۳۳۶ - عصیان، شامل ۱۷ شعر
  • ۱۳۴۱ - تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر
  • ۱۳۴۲ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر

فروغ در آثار دیگران

ناصر صفاریان در سال ۱۳۸۱ سه فیلم مستند با نام‌های جام جان، اوج موج و سرد سبز[۴] درباره فروغ ساخت که در آن با افراد زیادی همچون کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی کارگردان سینما، فریدون مشیری شاعر، مادر و خواهر فروغ فرخزاد و کسان دیگری گفتگو شده‌است. همچنین در این فیلم عکس‌های منتشر نشده بسیاری از فروغ به نمایش گذاشته شده‌است.

مهتاب مرال خواننده ترک در آلبوم سال 2011 خود ترانه ای با نام Kayıp (گمشده) بر اساس شعر گمشده فروغ اجرا نموده است.[۵]


 
آرامگاه فروغ3
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/e/ee/Foroogh_tomb.jpg


 
آرامگاه فروغ2
ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/4/43/Foroogh.JPG


 
آرامگاه فروغ1
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/d/da/Foroogh01.JPG


 
← صفحه بعد